
یادم اومد چه شاعر لطیفی دخترک هفت ساله ای که روی ثانیه های زلال تاب می خورد ... برای همسرم دفتری نوشته بودم..همسری که هنوز نبود و دفتر شعرم رو همون اول بهش تقدیم کرده بودم..حالا اما باید می دویدم تا گوشیمو از پسرک هفت ساله ام بگیرم خندیدم یادم اومد می تونستم مادر شاعری باشم اما نمی شد شاعری باشم که مادر باشه شاید هم می شد اما من با این حجم سختی هایی که بر سرم اومد نوشتن رو فراموش کردم و حالا گهگاهی قلم به دست می گیرمیوکابد یادت می اید می نوشتم و گریه می کردم و...آه یوکابدیوکابد کمربندتو ببند برا...
ادامه مطلب
دیدم حالمو اون پرواز لعنتی داغون کردپرواز تهران یاسوجبعضی حرف ها رو اگه نزنی دیگه نمی تونی بزنیو من خیلی اشتباه کردم اونروز رو که دوستم در مورد احساسش بهم گفت و من به خیال بعضی مسائل هیچ جوابی ندادم اما بارها و بارها خواستم لااقل کمی در مورد احساس متقابلم به رفیقم بگم..اما...نگفتم... و حالا در صندوقچه دلم موندبعد از اون روز و اون پرواز لعنتی فهمیدم اگه کسیو دوست دارید یا لااقل احساس خوبی بهش دارید رو باید بهش بگیدبگید تا وقتی دیر نشدهتا وقتی مهلت داریدحالا من اون دنیا اونو کجا پیداش کنم و بهش بگ...
ادامه مطلب
تاریخچه پست هامو که نگاه کردم دیدم از روز قبل از اون پرواز لعنتی تا حالا تقریبا (بدون اون پست حسین آقا البته) هیچی ننوشتم... دیدم حالمو اون پرواز لعنتی داغون کرد پرواز تهران یاسوج بعضی حرف ها رو اگه ن...
ادامه مطلب
دیروز وقتی می دویدم تا گوشیمو از دست پسرکم بگیرم و خیلی طول کشید از بس فرز بود ، یادم افتاد قبل از اینکه بچه دار بشم شاعر بودم .. خندیدم یادم اومد چه شاعر لطیفیدخترک هفت ساله ای که روی ثانیه های زلال تاب می خورد ... برای همسرم دفتری نوش...
ادامه مطلب