خرید بک لینک

یادم اومد چه شاعر لطیفی 
دخترک هفت ساله ای که روی ثانیه های زلال تاب می خورد ...

 برای همسرم دفتری نوشته بودم..همسری که هنوز نبود و دفتر شعرم رو همون اول بهش تقدیم کرده بودم..

حالا اما باید می دویدم تا گوشیمو از پسرک هفت ساله ام بگیرم

 

خندیدم

 

یادم اومد می تونستم مادر شاعری باشم اما نمی شد شاعری باشم که مادر باشه شاید هم می شد اما من با این حجم سختی هایی که بر سرم اومد نوشتن رو فراموش کردم و حالا گهگاهی قلم به دست می گیرم

یوکابد یادت می اید می نوشتم و گریه می کردم و...آه یوکابد

یوکابد کمربندتو ببند برای عروج

برچسب: نویسنده: امیر اسدی‌پور تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 9:20

صفحه بندی