خرید بک لینک
دیروز وقتی می دویدم تا گوشیمو از دست پسرکم بگیرم و خیلی طول کشید از بس فرز بود ، یادم افتاد قبل از اینکه بچه دار بشم شاعر بودم .. خندیدم

یادم اومد چه شاعر لطیفی
دخترک هفت ساله ای که روی ثانیه های زلال تاب می خورد ...

برای همسرم دفتری نوشته بودم..همسری که هنوز نبود و دفتر شعرم رو همون اول بهش تقدیم کرده بودم..

حالا اما باید می دویدم تا گوشیمو از پسرک هفت ساله ام بگیرم

خندیدم

یادم اومد می تونستم مادر شاعری باشم اما نمی شد شاعری باشم که مادر باشه شاید هم می شد اما من با این حجم سختی هایی که بر سرم اومد نوشتن رو فراموش کردم و حالا گهگاهی قلم به دست می گیرم

یوکابد یادت می اید می نوشتم و گریه می کردم و...آه یوکابد

یوکابد کمربندتو ببند برای عروج

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 9:25&nbsp توسط یوکابد |

برچسب: نویسنده: امیر اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 13:04

صفحه بندی